English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


معجزه اطاق بازجویی و کابل/ رضا فانی یزدی
[خاطرات] لنگان لنگان وارد اتاق شد. پاهاش تا زانو باندپیچی شده بود. اسمش رو که پرسیدم، با لهجه‌ی ‏کردی گفت :
سعد.‏
ازش پرسیدم چرا دستگیرشدی، اتهامت چیه؟"

معجزه اطاق بازجویی و کابل
رضا فانی یزدی
‏rezafani@yahoo.com

لنگان لنگان وارد اتاق شد. پاهاش تا زانو باندپیچی شده بود. اسمش رو که پرسیدم، با لهجه ‏کردی گفت "سعد".‏

ازش پرسیدم "چرا دستگیرشدی، اتهامت چیه؟"‏

گفت "آقا چی بگم! راستش رو که بخواهی هیچ کاره! بیگناهم."‏
و ادامه داد "اما شما هم اگر بزنی، هر چی بخواهی می‌گم: عضو حزب دمکراتم! عضو که نه، ‏یکی از رهبران حزب دمکرات هستم. معاون عملیاتی قاسملو بودم، در چندین عملیات شرکت ‏کردم ... باز هم بگم؟ هر چی شما بخوای می‌گم. شما بگو من چه کاره‌ام، من چشمم کور! ‏قبول می‌کنم."‏

همه با تعجب نگاهش می‌کردیم. اینجوریش رو دیگه تا حالا ندیده بودیم. تقریبا هم‌سن و سال ‏خود ما بود. ما رو هم تازه دو سه روزی بود از انفرادی آورده بودند توی این اتاق. ‏

به این اتاق‌ها می‌گفتند اتاق عمومی. اون وقت‌ها رسم واحد اطلاعات سپاه اینجوری بود که تا ‏اصل بازجویی‌ها تموم نمی‌شد به اتاق عمومی نمی‌آوردند، یا توی سالن با چشم‌بند رو به دیوار ‏می‌نشستی برای روزها و ماهها ... و یا اگر مسئولیت بیشتری داشتی و یا کادر سازمانی ‏وحزبی بودی، تا بازجویی‌های اصلی تموم نمی‌شد، توی انفرادی می‌موندی. ‏

اتاق عمومی اما خودش نعمتی بود، حداقل چهار تا آدم دوروبرت بودن. از هم مهمتر دستشویی و ‏توالت سر اتاق بود و هر وقت که لازم بود می‌رفتی توالت. وقتی توی سلول بودی و یا با چشم‌بند ‏توی راهروهای سپاه رو به دیوار می‌نشستی حداکثر سه نوبت می‌رفتی توالت، قبل از اذان صبح ‏و ظهر و شب. چند دقیقه بیشتر نبود، معمول 7 دقیقه وقت داشتی که ظرفت رو بشوری، توالت ‏بری، اگه مسواک داشتی مسواک بزنی و سروصورتت رو هم آبی بزنی. بعد باید با همون صورت ‏خیس چشم‌بندت رو می‌زدی و برمی‌گشتی، یا باز رو به دیوار توی راهرو می‌نشستی، یا که ‏می‌رفتی توی تنهایی سلول انفرادی که بیشتر به گور می‌‌مانست. البته نباید بی‌انصافی کرد، از ‏گور کمکی بزرگتر بود، یک مترو چهل و پنج سانتیمتر در یک متر و هفتاد و پنج سانتیمتر. من که ‏قدم 178 بود، باید کجکی می‌خوابیدم. تفاوت دیگه‌اش این بود که 2 تا پتوی سربازی هم داشتی، ‏و یک لیوان پلاستیکی و یک کاسه روحی.‏

میگن توی گور که میری، عزرائیل شب اول نازل میشه و سوال و جوابت می‌کنه. فرق سلول ‏انفرادی اما اینه که بازجوت یا بازجوهات بعضی وقتها هر روز میان سراغت، نه یکبار و دو بار، ‏چندین بار. سوال و جوابشون هم یک کمی با عزرائیل فرق داره، نشنیدم که عزرائیل کابل و ‏دستبند داشته باشه. بازجوها از قرار که خیلی بی‌حوصله هستند، با اولین سوال می‌بندنت به ‏تخت و با کابل می‌افتن به کف پاهات. برای بازجوها دهانت کف پاهاته، از اونجا حرف‌هات رو ‏می‌کشن بیرون. بعضی وقتها حرفهایی می‌زنی که خود خدا و عزرائیل هم اگه اونجا باشند ‏باورشون نمیشه که موجودی رو که آفریدند چه کارهای عجیبی قادره که بکنه. سعد از همون ‏کارها کرده بود. مثلا از مشهد که محل اقامتش بود، توی کردستان با توپ 106 هلیکوپتر سرنگون ‏کرده بود! و بدون اینکه عضو حزب دمکرات باشه، معاون عملیاتی شادروان قاسملو شده بود. چه ‏کارها که از راه دور سعد نکرده بود. اون‌وقتها تازه اینترنتی هم در کار نبود که بگی در یک فضای ‏مجازی، مثلا سعد از مشهد، قاسملو از مهاباد، بشینن توی یک اتاق پالتاکی اینترنتی و نقشه ‏بکشن که چه بکنند.‏

سعد همه کارها رو روی تخت بازجویی کرده بود. کابل باز هم معجزه کرده بود و سعد هر چی رو ‏که بازجوش می‌خواست یا حتی آنچه رو که او هم انتظارش رو نداشت، با تفصیل و دقت تمام ‏داستان سرائی کرده بود. جوانی بود بیست و چهار یا پنج ساله، چهره‌ای گندمگون، قدی متوسط ‏با موهای سیاه، پاهاش البته تا کشاله‌های ران از شدت ضربات کابل از موهایش سیاه‌تر شده ‏بود. خیلی بانمک صحبت می‌کرد، لهجه شیرین کردی داشت که متاسفانه نمی‌شه روی کاغذ ‏تکرارش کرد. اما مطمئنم که تا آخر عمرم آواش در گوش من و بچه‌های دیگه ماندنی است، بجز ‏چند نفری از جمع ما در اون اتاق لعنتی که متاسفانه دیگر نیستند، حسین اهرابی‌نژاد از ‏مسئولین حزب رنجبران و داریوش مهدوی از بچه‌های سازمان مجاهدین از اون جمع یکی دو سال ‏بعد اعدام شدند.‏

یکی از همون روزها قبل از ناهار بود که یک‌دفعه در اتاق باز شد. چند تا بازجو به اتفاق حاج‌آقا ‏پورمحمدی که اون موقع دادستان انقلاب خراسان بود و بعدها شد جانشین و قائم مقام وزارت ‏اطلاعات و سال 67 هنگام قتل عام زندانیان سیاسی عضو هیات مرگ و حالا هم وزیر محترم ‏کشور کابینه آقای احمدی‌نژاد وارد اتاق شدند. اون موقع حاج‌آقا پورمحمدی مرتب به زندانش ‏سرکشی می‌کرد. هر دو سه هفته یکبار سری به سلول‌های انفرادی و اتاق‌های عمومی می‌زد ‏و مطمئن می‌شد که همه‌چی طبق روال ایشان است. تقریبا از جزئیات همه بازجویی‌ها خبردار ‏می‌شد.‏

چهارده پانزده نفری بیشتر توی اتاق نبودیم. بازجو شروع کرد بچه‌ها رو معرفی کردن. حاج‌آقا ‏خودش قبلا خیلی از ماها رو دیده بود و می‌شناخت. وقتی بازجو سعد را معرفی کرد، حاج آقا ‏نگاه عجیبی بهش کرد و با تعجب گفت "آها، پس سعد تو هستی! تو بودی که این‌همه آدم ‏بیگناه رو آوردی اینجا و به کتک دادی! خجالت نکشیدی اینقدر دروغ گفتی؟!"‏

سعد یک کمی مکث کرد، بعد نگاه کرد به پاهای باندپیچی شده خودش و گفت "حاج‌آقا، اگر خر ‏رو هم اینقدر بزنی، عربی حرف می‌زنه!"‏

یکی از بازجوها از جا دررفت و گفت "خفه شو! یعنی چی عربی حرف می‌زنه!"‏

سعد گفت "ببخشی آقا، عربی نه، انگلیسی حرف می‌زنه!"‏

و ادامه داد "حاج آقا، اگر شما هم به جای من بودی، هر چی این آقا می‌خواست، می‌گفتی!"‏

حاج‌آقا پورمحمدی گفت "مگه اینها از تو خواسته‌اند اینهمه بی‌گناه رو بی‌جهت بیاری و به کتک ‏بدی؟ چرا اینهمه مزخرف گفتی؟"‏

سعد گویا اون جور که خودش بعدا به تفصیل برای ما توضیح داد، خیلی‌ها رو آورده بود سپاه و به ‏قول حاج‌آقا به کتک داده بود. ماجرای سعد را در مطلب بعدی برایتان خواهم گفت.‏

با احترام،
رضا فانی یزدی
پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۶‏

Posted by Reza on 08/06 at 11:48 AM

اضافه شده توسط عمو اروند | ۲۳:۴۸ ۸۶/۵/۲۴


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر