English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


مهندس، بخش آخر/ عمو اروند
[وبلاگستان] پس از گفت‌وگوی تلفنی آن شب دیگر میلی به دیدار او نکردم. کم‌کمک، فاصله زمانی تلفن کردن‌های‌ش نیز طولانی‌ و طولانی‌تر شد. مدتی زیادی از هم خبری نداشتم. روزی همسر سابق‌اش را تصادفی در خیابان دیدم. او برایم گفت که مهندس بدنبال مادرش از شهر ما بیکی از شهرهای جنوبی سوئد کوچیده‌اند.
حال و روزش را پرسیدم، گفت:
مثل همیشه. فلسفه می‌بافد، آبجو می‌خورد و گره‌ای از کار نمی‌گشاید.

مهندس اهل نماز بود و تا آنجا که من می‌دانستم از خوردن نوشابه‌های الکی پرهیز می‌کرد از اینروی پرسیدم مگر با خدا هم قهر کرده است؟
همسر سابق‌اش گفت:
نه، قهر نکرده و ایمانش را هم دارد، ولی آبجو هم می‌خورد.



اضافه شده توسط عمو اروند | ۲۲:۰۶ ۹۲/۱/۲۹


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر